تبليغاتX
هر صحبتی داری خجالت نکش بگو
خجالت معنا نداره هر حرفی داری بگو...
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كندواي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانمالهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9  توسط پیمان  | 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9  توسط پیمان  | 

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم

مي
نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادنتا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداختحالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيستوسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9  توسط پیمان  | 

- چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

- چرا اگر به کسی بگید که در فضا ۴ میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟
- چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
- اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟
- آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
- چرا اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 11  توسط پیمان  | 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن


خاطرات بایگانی، زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین


سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته


خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده


خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی


پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم


شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها


خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد آری


روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث


در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 11  توسط پیمان  | 

گفتمش دل می خری ؟

پرسید : چند ؟


گفتمش : دل مال تو تنها ، بخند !


خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم  او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 11  توسط پیمان  | 


صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

خواب و بیداری  خدایا باز هم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه، او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 11  توسط پیمان  | 

این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم  

ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسانه ایست

من که گفتم این پرستو رفتنی است

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 11  توسط پیمان  | 

به قول حضرت حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

و صائب در جواب می گوید:

هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

و شهریار در جواب می گوید:

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و دوستی گوید:


هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد

یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا

نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 از طرف میرزایی     

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 14  توسط پیمان  | 

روز مرگم

هركه شيون كند از دور و برم دور كنيد

همه را مست و خراب از مي انگور كنيد

مزد غسال مرا سير شرابش بدهيد

مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد

...بر مزارم مگذاريد بيايد واعظ

پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ

جاي تلقين به بالي سرم دف بزنيد

شاهدي رقص كند جمله شما كف بزنيد

روز مرگم وسط سينه من چاك زنيد

اندرون دل من يك قلمه تاك زنيد

روي قبرم بنويسيد وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از اين دار برفت
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 17  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 13  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 13  توسط پیمان  | 


مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 13  توسط پیمان  | 



روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 13  توسط پیمان  | 


مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: ...
خوب است و می توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 13  توسط پیمان  | 

کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 13  توسط پیمان  | 


قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست .

{پائولو کوئیلو}


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 9  توسط پیمان  | 

سلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 15  توسط پیمان  | 

شماره گیر سبک قدیمی

نسخه ۴  اپلیکیشن  شماره گیر روتاری رو برای دانلود میزارم.

پسورد فایل :  iapps.ir

حجم فایل : ۲٫۶ مگا بایت

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 9  توسط پیمان  | 

دلم خوش بود من هم در ميان مردم دنيا

                              نسيم عشق را دارم

    دلم خوش بود روزي گر

                               به خاك مرگ در غلتم

                                          كسي بر سنگ قبرم بوسه خواهد داد.

    دلم خوش بود در بين تمام مردم دنيا

    گل عشقي به قلب يك نفر دارم

                                         كه از احساس پاكش آب خواهد خورد.

    دلم خوش بود در بين همه نامردمي ها

                                     عاشقي دارم

                                         كه جز احساس بودن در درونش نيست

    دلم همواره همراه محبت بود و احساسش تهي از مرگ

    دلم مي خواند و مي رقصيد، به آن اميد

                                        كاين احساس پاكش را جوابي باشد از خوبي

                                                         ولي اما جواب تو...

    دلم بي چاره ناخوش بود

    تو خود گو مي شود بر اين همه پوچي نهال عشق را روياند؟

                                       ***

    دلم بيچاره مي سوزد، از اين خبطي كه كرده

                                          نكيه بر نامردمي كرده

                                                   به احساس دروغيني شديدا مهر را بسته.

    دلم بيچاره غمگين است

    دلم بيچاره غمگين است ليكن همچنان

                                        تنگ نگاه تو

                                                             خطوط جاده را دنبال مي دارد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 7  توسط پیمان  | 

منم من ، شاعری از درگه شعر و هنر رانده

                                            سپرده بار خود بر دوش ره

                                                                      در جاده ها مانده

نشسته رو به امید و نگاهش غرق خاموشی

                                  لبش در زمزمه

                                 سهمش ز دلهای عزیزانش فراموشی

منم من ، شاعری جا مانده از احساس آدم ها

                                 در این قرن سراپا خشم

                                 منم از شدت مهر و وفا داری

                                                                   خزیده کنج تنهایی

تنم زخمی ز هر دستی

                نگاهم خسته و مغشوش

                                 گناهم ذره ای مهر و

                                                                 مجازاتم جفا کاری

دلم سنگین و سر خورده ، هوای گریه ها دارد

                                         ببین از شادی دوران

                                                                غمی بی انتها دارد.

 

ببار ای اشک پاییزی

مجالی نیست زین غمها

                                    ببار از بخت بدکارم

                                                             که من تنها شدم ، تنها

ببار ای اشک پاییزی

مجالی نیست زین غمها

                                 نباری ،

زندگی غرق کویر ناله ها می ماند و

                                                            یارای ماندن هیچ.

اگر من شاعرم از درگه شعر و هنر رانده

                                   تو هم اشکی ،

                                   ز درگاه نگاه بیقرار سائرم رانده

ببار ای اشک پاییزی

مجالی نیست زین غمها

                                  من و تو دو غرق واﮋه های مرگ بار وهم محبوسیم.

ببار ای اشک پاییزی

                                ببار ای سائر دوران

                               مجالی نیست زین غمهای بی پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 7  توسط پیمان  | 

هیچکس ، هیچکس مرا ننوشت

روی گلبـرگــهای یـاس سپید

پشت درهای بسته چشـم مـرا

منتـظر هیچکس به جـاده ندید

 مـن چه گـمنام و بی صدا رفتم

مـثل یـک سـایه بیـن شـبدرها

از کــدامـیـن سـتـاره افـتـادم

که شـدم بـر زمـین تـشنه رها

                                                 کاش یک کس مرا صدا می کرد

منـه گـمـگشته در شب دلـگیر

یـا کـه می آمـد و مرا می دید

منه عاصی ، منـه شکـسته پیر

                                                   کاش افسـانه ی مرا یک شب

عاشقی در ترانه ها می خواند

یا چنان قایقی شکسته بر آب

بـر سـر مـوجها مرا می راند

                                                  کاش در کـومه های آن سره ده

رد پـای مـرا کـسی می جست

با منه خـسته از دروغ و فریب

کسی ازسادگی سخن می گفت

 کـاش در ایـن مسـیر طـولانی

بـگـذرم مـن مـیـان آب روان

بـدوم در هـوای قـاصـدکــی

تا کنم خویش را ز دیده نهـان

                                                 بس که ای کاش گفتم و نشنید

روزگاران که چاره سـاز شـود

یـا گـریـزی به روزنی بـاشـد

یـا که در هـای بسته باز شود

 کم کم ازهرچه هست دورشدم

راه در بـی نـشانـه هـا جسـتم

لب ز هر شکـوه ای فرو بستم

حرف خـود بـا اشاره ها گفتم

 من و عزلت به گوشه ای که در آن

نیـسـت جز قـصـه ی فـرامـوشی

مـی کـنـم خو به هـرچه پیش آید

تـا رسم عـاقبـت بـه خـامـوشـی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 7  توسط پیمان  | 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

لطفأ ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 10  توسط پیمان  | 

آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...

لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ...

آمد از خاك زمين اما چه زود ...

 دامن از خاك زمين برچيد و رفت ...

ديده از چشمان من پنهان نمود ...

 از نگاهم رازها فهميد و رفت ...

 گفتم اينجا روزني از عشق نيست ...

پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ...

گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...

ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت ...

 گفتمش من را مبر از خاطرت ...

خاطراتش را به من بخشيد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 12  توسط پیمان  | 

چگونه شرح دهم دستهای خسته خود را؟

چگونه فاش کنم بالهای بسته خود را؟

کجاست آنکه به هم بند می زند دل ما را؟

که پیش او برم چینی شکسته خود را

من از اسارت جغرافیای رنج می آیم

و می نویسم تاریخ روح خسته خود را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 12  توسط پیمان  | 

از رنجي خسته ام که از آن من نيست

بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست

با نامي زيسته ام که از آن من نيست

از دردي گريسته ام که از آن من نيست

از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست

به مرگي جان ميدهم که از آن من نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 12  توسط پیمان  | 

 

  مرا مي گويند :    

اگر ديدي برده اي به خواب رفته است بيدارش نکن

چرا که شايد آزادي را در روياي شيرين خود مي بيند

و من به آنها مي گويم :

اگر ديديد که برده اي به خواب رفته است بيدارش کنيد

و آزادي را برايش بازگو نماييد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 12  توسط پیمان  | 

مي گويند مرا آفريدند

از استخوان دنده چپ مردي  به نام آدم

حوايم ناميدند  يعني زندگي

تا در کنار آ دم  يعني انسان

همراه وهم صدا  باشم

مي گويند  ميوه سيب را من خوردم

شايد هم گندم را ومرا به نزول انسان از بهشت

محکوم مينمايند ،بعد از خوردن گندم و شايد سيب

چشمانشان باز گرديد

مرا ديدند

ادامه را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11  توسط پیمان  | 

با قلم در افتادی تا شکسته ای آنرا

با زبان در افتادی تا که بسته ای آنرا!
هر چه را که می خواهی!
یا ببند یا بشکن!
با سکوت گویایم،
با شعور بیدارم،
با نیاز ادراکم،
با پیام احساسم،
با سروش در گوشم،
با دلم چه خواهی کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11  توسط پیمان  | 


وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستن

وقتی خواستم ستایش کنم گفتن خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتن دروغ است

وقتی گریستم گفتن بهانه است

وقتی خندیدم گفتن دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

                                                                           دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11  توسط پیمان  |